دیروز های من سلام ! - عاشقِ خسته و تنهـــــا ... 4humV2CdP8nimkNukD81nNCnYcA" />

عاشقِ خسته و تنهـــــا ...

تنهایی: یعنی هیچکسو نداشته باشی چهارکلمه باهاش حرف بزنی و همش مجبور باشی احساساتت رو تایپ کنی ... دلتنگی: یک اسم مستعاراست.برای تمام حسهایی که اسمشان را نمیدانیم و هرکدامشان برای خود یک دلتنگی اند ...

دیروز های من سلام !
نویسنده : سین.حا.میم - ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱
 

دیروز های من سلام !

باز هم منم !

با تنی خسته و ذهنی مغشوش.

سلام به تاریکی شب ! به مهتاب روبرو... به ستاره های زیبا !

سلام به جغد شب ، هوهوی باد ، چک چک آب و سکوت شبانه .

من باز هم آمدم . من باز هم آمدم .

مثل کودکی که از مدرسه می گریزد . مثل مرغی که از قفس می پرد . مثل زندانیان از زندان گریخته !

آمدم تا دنیایم را ببینم . سری به تخیلم بزنم . هوایی تازه کنم و لحظه ای زندگی کنم .

آمدم تا برقصم . بنواز ای وحشی باد . با شوق بنواز... تندتر ، داغ تر .

ببین پاهایم نمی لرزند ، توان رقصیدن دارند . خسته ام اما محکم .

بخندید ستاره های من ! دیوانه ی همیشگی ، مجنون تر آمده .

مجلستان پر بار است . امشب شب ماست .

ای کاش ساقی ، سبو به دست سراغم را می گرفت ، تا پیمانه به دست ، خاک پایش شوم . ا

ز شرابش نه ، از بوی میش مست شوم .

پا بر زمین بکوبم . سر بر دیوار بکوبم . برقصم و گرد و خاکی به پا کنم که قیامتی به پا شود .

ای کاش عاشق دلسوخته ای بود تا شمعی روشن کند ، شعله ای بیفروزد تا پروانه شوم .

مست شوم . پر سوخته شوم ، و گرد وجودش آنقدر بچرخم و بسوزم تا خاکستر شوم .

 لایق پرواز شوم . سبک شوم و باد مرا ببرد . ببرد تا آنجا که وصل نام دارد .

ای کاش اشکها همراهی می کردند ... می گریستم .

آنقدر که دریایی پدید آید .

موج بخورد و کف کند ، وجود خشکیده ام را قایقی می کردم و برآب می انداختم ، می رفتم و می رفتم .

بی سرنشین ، بی بادبان ، بی هدف ، فقط می رفتم .

آنقدر که به ساحلی برسم . زنده یا مرده ، شکسته یا سالم . فرقی نمی کند ، فقط به جایی می رسیدم .

به جایی که چیزی باشد ، کسی باشد ، بهانه ای باشد ، صدایی باشد .

ای کاش ستاره ها متحد می شدند...

زنجیر می شدند و پائین می آمدند ، دست مرا می گرفتند و با خود بالا می بردند ،

سبکبال و سر مست ،

آنقدر در فضای آبی رنگ آسمان زیر نور مهتاب غوطه ور می شدم ...

می چرخیدم و می چرخیدم تا به خواب بروم .

مهتاب نوازشم کند . باد اشکهایم را بدزدد .

نسیم ، گونه هایم را نوازش کند ، ابرها مرا در بر گیرند و تمام وجودم را پر از عشق کنند .

دستهای خسته ام محتاج یاری است . گونه هایم تمنای نوازش دارد .

موهایم به دستهای آشنایی محتاج است تا نوازششان کند .

خسته ام . خیلی خسته . محتاج نوازشم ، نوازشی به لذت یک عمر .

به تلافی این همه سال ! به لج لحظه های تنهایی ام !؟

ای کاش در نگاه دنیای بزرگم ، غریبه نباشم .

ای کاش مرا بپذیرند .

ای کاش مرا به خاطر آورند .

ای کاش باور کنند که اگر تنهایشان گذاشتم از روی ناچاری بود .

من امشب را نمی خوابم ، تا صبح برای پذیرفته

شدن ، به هر دری می زنم . می دانم که صاحبخانه

رحیم است ، مرا می پذیرد .

و چه شبی است امشب .....