این همه سکـــــــوت ...

تنها ترین تنها منم  پسری هستم از جنس تنهایی که
چشمانی منتظر دارد و زخمهای زمانه بر قلبش،
حکم مرگ را برایش صادر کرده است...
یه عمر تنهام خودم خبر ندارم
دلم خیلی گرفته
نمیدونم چرا ولی احساس خوبی ندارم.
دلم میخواد از این جا فرار کنم و برم یه جای دور ...

جایی که هیج کس من رو نشناسه ... هیچ کس نباشه ... سکوت و سکوت و سکون ...

دلم می خواست کسی پیدا بشه و طاقت شنیدن این همه درد رو داشته باشه ...

این همه فکر واسه یه ذهن کوچیک ...این همه درد ...این همه کلمه ی نگفته ...

این همه سکـــــــوت ...




/ 3 نظر / 64 بازدید
دلتنگ

غلط کرده اون زخمی که حکم مرگ صادرکرده[عصبانی] توشایدپسرتنهایی باشی ولی قوی هم هستی

تو ميداني كه نامم را...

" تنهاترين تنها !!! " تويي تو ؟؟؟!!! از آشنايي تون خوشوقتم جناب " تنها " آخ ... ببخشيد ، اگه من باهات آشنا بشم كه تو ديگه تنها نيستي ... پس " آشنا " نيستم ... " خوشوقت " هم نيستم ... شما راحت " تنها " باش ...

دنیا

گاهی اوقات تنهایی هم چیز خوبیه..