در نکوهش دلتنگی ...!

اولین باری را که در دلم احساس دلتنگی کردم خوب یادم است.

نمیشناختمش, بلد نبودم چی صدایش کنم. درست مثل اولین باری که احساس کردم عاشق شده ام !

چیزی ته دلم خالی شد و بعد باخودم فکر کردم "وای!  چه حس منزجر کننده ای"  بدم امده بود; اولین بار بود شاید که قلبم را احساس کردم. قبلتر مادر یادم داده بود که چیزی به شکل 5 برعکس گوشه چپ بدن است به اسم قلب. مثل دست,  مثل پا.

اتفاقی در طرف چپ بدنم افتاد و من نشناختمش, شبیه تلخی شربتهایی که طعمشان را نمیشناختم و برای اولین بار تجربه شان میکردم. بعدتر ها که به سنم اضافه میشد فهمیدم حسی که تجربه اش کرده ام اسمش دلتنگی است. حس وفاداری است لامصب ! اسمش را گذاشته ام" حس ششم " مثل بویایی , مثل لامسه. از هر پنج تای قبلی حتی قوی تر است و با هیچ بیماری و تصادفی از دست نمیرود. هیچ دکتری تا حالا از اتاق عمل بیرون نیامده و سرش را رو به خانواده تکان نداده که "بیمار شما متاسفانه حس دلتنگی خود را از دست داده است" !

پتانسیل بالایی دارد, این حس حتی میتواند برای کسی یا چیزی  که از او متنفری ایجادشود, چه برسد به دوست داشتنی ها. دلتنگی را نمیشود خفه کرد, چون قبلتر او دست پیش میگیرد و خفه ات میکند. شبیه یک پیچک کشنده ارام ارام رشد میکند, از دست و پا بالا میرود و میکُشد...

هوممم به همین سادگی ...  


/ 0 نظر / 39 بازدید