راستی... !!! دیدی؟؟؟

 

شاعر از کوچه مهتاب گذشت

 

لیک شعری نسرود

 

نه که معشوقه نداشت نه که سر گشته نبود

 

سالها بود دگر

 

کوچه مهتاب خیابان شده بود ...

 

دل من تـنها بـود ،

 

دل من هرزه نـبـود ...

 

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

 

به کجا ؟؟!

 

معـلـوم است ، به در خانه تو !

 

دل من عادت داشـت ،

 

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

 

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

 

دل من ساکن دیوار و دری ،

 

که تو هر روز از آن می گـذری .

 

دل من ساکن دستان تو بود

 

دل من گوشه یک باغـچه بـود

 

که تو هر روز به آن می نگری

 

راستی دل من را !!!

 

دیدی؟؟؟

 

 dostaneh

/ 2 نظر / 2 بازدید

آی شاعر- شاید - کوچه را گم کردی ... کوچه ای که فریدون ( شاعر هم حسم ) توی آن شعرخود را بسرود هنوز خلوت و مهتابی ست هنوز پابرجاست به دل تنهایت که نباشد هرزه بگو که برود بر در خانه ی دوست ... که تجلی از اوست بازهم شاید تو بپرسی این سوال مثل سهراب « خانه ی دوست کجاست ؟» بگذار من بگویم اینبار ... خانه ی دوست نه در بیشه ی دور نه در پشت دریاها که در سینه ی توست ...

tabasom

[قلب]